مرتضى راوندى

495

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اوست به گردابى درافتاده‌اند ؛ وقتى ملاح مىآيد تا دستش را بگيرد و از كام خونخوار و بيرحم امواج بيرونش بكشد فرياد برمىآورد كه مرا بگذار و دست يار من گير و اينجا در ميان گرد و غبار بيابان خشك و سوزان راه حجاز ، پياده سر و پا برهنه‌يى رخ مىنمايد كه بيقيد و لاابالى همراه كاروان راه مىپيمايد با سختى و رنجى كه مىبرد از دست انداختن و ريشخند كردن توانگران پرناز و تجمل خوددارى ندارد . بيان كوليها و رسوائيهايى را كه در اين دنيا با احوال و اطوار انسان آميخته است بر سعدى عيب گرفته‌اند ، گناه سعدى اينست كه نه بر گناه ديگران پرده مىافكند و نه ضعف و خطاى خود را انكار مىكند ، كدام دلى هست كه « در جوانى چنان كه افتد و دانى » در برابر زيبائيها و دلبريهاى وسوسه‌انگيز خوبان نلرزد و هوس خطا و آرزوى گناه نكند ؛ تا جهان بوده است و تا جهان هست انسان صيد زيبائى و بندهء شهوت و گناه است و اين لذت و عشرت كه زاهدان و رياكاران و دروغ‌گويان آن را به زبان و نه بدل وقاحت و حماقت نام نهاده‌اند ، سرنوشت ابدى و سرگذشت جاودانى بشريت خواهد بود . در اين صورت آنجا كه سعدى از عشق و جوانى سخن مىگويد و شيفتگى و زيبايى خود را ياد مىكند ، سخن از زبان بشر مىراند و پرمايه‌ترين و راست‌ترين و بىپيرايه‌ترين سخنان او همين‌هاست تنها او نيست كه شور و زيبائى ، دلش را به لرزه مىآورد و عنان طاقت را از دستش مىربايد ، آن زاهد بيابان‌نشين هم از ترس آنكه درين راه نلغزد ، به غار پناه مىبرد و باز وقتى به شهر مىآيد ، صيد غلامان خوبرو و كنيزان دلفريب مىشود . تفاوت سعدى با ملامتگران و رياكاران و دروغگويان اين است كه ، سخنش مثل « شكر پوست‌كنده » است ، نه روئى دارد نه ريائى ، اگر لذت گرم گناه عشق را به جان مىخرد ، ديگر گناه سرد بىلذت دروغ و ريا را مرتكب نمىشود ، راست و بىپرده اقرار مىكند كه زيبائى در هرجا و هركس باشد قوت پرهيزش را مىشكند و دلش را به شور و هيجان مىآورد ، همين ذوق سرشار و دل عاشق‌پيشه است كه او را با همه كائنات مربوط مىكند و با كبك و غوك و ابر و نسيم همدرد و همراز مىنمايد . . . « 1 » سعدى در باب اول گلستان « سيرت پادشاهان » براى آنكه مردم را به خطرات گوناگون حكومت فردى و ظلم و استبداد شهرياران واقف گرداند ، شاه را به شيرى درنده و عارى از منطق تشبيه مىكند و مردم را از . . . مصاحبت سلاطين مستبد برحذر مىدارد :

--> ( 1 ) . دكتر زرّين‌كوب ، با كاروان حله ، ص 237 به بعد .